امروز رفتم ظهیرالدوله مثل همیشه اول سر قبر قمر الملوک وزیری که پیدا کردن قبرش بخاطر ساییده شدن نامش روی سنگ قبر خیلی سخته و البته همین غربت عجیب منو اول از همه سر قبرش میکشونه و بعد از اون فروغ و ایرج و خیلیهای دیگه. سر قبر فروغ یاد شعر شیوا ارسطویی از مجموعه شعر گم افتادم
رفتم
و دست زنِ شعر را بوسیدم
گناه و تصادف را بوسیدم
گفتم:
مرا ببخش که ادامهات بودم
سر قبر فروغ مثل همیشه شروع کردم به بداهه نویسی اینجوری میتونستم مثل همیشه احساس کنم کسی سکوتم را گوش میده و باز مثل همیشه کاغذی که روش مینوشتم و چند تیک کردم و پخش کردم روی هوا البته خیلی وقت پیش چال میکردم یه گوشه اما یه روز که رفتم سراغ یکی از اون کاغذای چال شده دیدم هیچکدوم از کاغذام نیست اونم بعد از چند روز بنابراین از اونروز عادت کردم نوشتمو پاره کنم و پخش کنم. امروز هم همینکارو کردم و رفتم سر قبر ایرج میرزا. داشتم با خودم حرف میزدم که دیدم یه خانم با چهره ی آشنا اومد و کاغذامو بهم پس داد گفت حیفه اینارو پاره میکنید. تازه فهمیدم یکی از بازیگرای سینماست اونم بازیگری که اعتراف میکنم با وجود محبوبیت نسبیش هیچوقت از بازیش خوشم نیومده بود. گفتم ترجیح میدادم کسی برشون نداره. و بعد کلی حرف زدیم در مورد چرایی این اومدن برای هر دومون. تازه فهمیدم چقدر در مورد شخصیتش اشتباه میکردم آدم سادهای بود مثل همهی آدمها و مثل همهی آدمها خسته از بطالتی بود که این روزا آزارش میده. وقتی فهمید هر وقت دلم میگیره میرم سر قبر فروغ تا درد و دلامو بهش بگم گفت به نظرت فروغ دلش میخواست این حس سنگ صبوری رو در زنده بودنش بهش داشتن یا الانم خوشحالش میکنه گفتم برام فرقی نداره مهم اینه من حس میکنم وقتی اینجا مینویسم اون میخونه. گفت این نهایت آرزوی یه هنرمند نیست؟ و قبول کردیم نسل من و اون نسلی سوخته است که حتی بعد از مرگ کسی نمیتونه با ما درد و دل کنه. فکر کردم چقدر زود در مورد آدمهایی که نمیشناسمشون قضاوت میکنم. البته هنوزم فکر میکنه در سینما بیشتر از حقش بهش داده شده و ما بازیگرای زن مستعد تری هم داریم اینم بهش گفتم گفت باور میکنی فرقی نداره برام؟ قبول کردم چون برای منم دیگه فرقی نداره که همین لحظه یا فردا یا سالهای بعد کسی منو شاعر بدونه یا نه نیم ساعت بعد اس ام اس زد که قول بدیم هرکدوم زودتر مردیم اون یکی بیاد سر قبرش درد و دل کنه که یه تسکینی باشه برای اون کسی که مرده. مثل احمق ها قول دادم و به خودم، اون و آرزوهای نسلمون خندیدم نسلی که دلش به بعد از مرگش خوشه اما در کل امروز روز خوبی بود اینکه ببینی آدمایی که مثل تو تنهایی رو در تار و پودشون حس میکنن زیادن تسکینت میده. و اینکه بفهمی آدمی که فکر میکردی هیچ شباهت روحی و فکری به تو نداره با یکساعت حرف زدن تبدیل به دوست صمیمیت میشه و تو میتونی دلت رو خوش کنی که سرخوردگی هایی که داری فقط مختص به خودت نیست خیلی از هم نسلات دچارشن.
وقتی میرفتم کافه فکر کردم چرا نسل ما تمام امیدشو به لذت بردن از زندگی از دست داده و تا این حد مرگ اندیش شده؟ این حس خستگی رو امروز در تمام لحظههایی که توی کافه مقابل اسفندیار آبان دوست داستان نویس خیلی خیلی خوبم نشسته بودم دیدم. دلم گرفت، نسل ما حتی توان خوش کردن همدیگرو نداره. انگار تنهایی هویت ما شده.
دلم برای خودم برای اون بازیگر و برای اسفندیار سوخت. دلم برای نسلم سوخت