•  
     
     
      رضا حیرانی

    مغايرت

    ده دقیقه به نه

    دکتر اسماعیل نوری علا

    دوات

    نوشته‌هاي دلتنگي

    سایت استقلال

    پیشبینی و ثروت

    کیاسالار دات کام
    يدالله رويايي
    شهرام رفیع زاده
    مرتضی بخشایش
    مهستی شاهرخی
    علی آدینه
    رزا جمالی
    والس
    مجله‌ی شعر
    رضا قاسمی
    جن و پری
    شهر قصه
    صحنه‌ها
    سید مهدی نیاکی
    علی‌رضا بهنام
    بهمن ساکی
    مانیفست
    مریم صحاف زاده
    فرهاد سلمانیان
    فرشید جوانبخش
    محمد رمضانی
    علي عبداللهي
    مهری جعفری
    بهرام رفيعي
    الهه رهرونیا
    احسان عابدی
    عصر آدینه
    هادی خرسندی
    علی رضا مجابی
    مرتضی نجاتی
     
     
     
      سه شنبه 30 مهر 1387

    لذت درس پس دادن به استاد / شعر و ترانه, کافه کلمه

      

    در زندگی بعضی لحظه‌ها هست که یک اتفاق، یک حرف، یک برخورد ساده می‌تواند خستگی طولانی مدتی که در خودت داری را برطرف کند.
    امروز صبح وقتی سراغ میل باکسم رفتم با ای میل استاد عزیز دکتر اسماعیل نوری علا مواجه شدم. واقعیت اینجاست از نسل طلایی دهه‌ی چهل تعدادی معدودی از بزرگان ارتباط مناسبی با نسل بعدی خود دارند. نگاه از سر تکبر بسیاری از این عزیزان باعث شده بود که نسل ما بدبینی زیادی به آنها داشته باشد. در این میان افرادی چون دکتر نوری علا که با وسواس ادبیات بعد از خود را دنبال می‌کنند و با توجه به سابقه‌ی درخشانی که در شناساندن چهره‌های جدید به نسل‌های بعدی داشتند وزنه‌ی سنگینی برای ادبیات امروز به حساب می‌آیند.بدون هیچ کم و کاستی متن نامه‌ی دکتر نوری علا را اینجا می‌نویسم. نه بخاطر لطفی که به من و کتابم داشته‌اند بلکه بخاطر درسی که از این نامه آموختم اینکه هنرمند بزرگ هنرمندی‌ست که بتواند به همان اندازه که نسل‌های بعدی را آموزش می‌دهد در زمان‌های مناسب هم تشویقش کند بدون اینکه به غرورش بر بخورد.

    دکتر عزیز از شما بخاطر نگاه موشکافانه و وسواسی که در مورد نسل من دارید سپاسگزارم
     

    متن نامه‌ی دکتر نوری علا:

    رضا حيرانی شاعر!

    راست بگويم: کتابت را بی رغبت گشودم، برای ديدن هياهوی زبان بازی های بی حس و خون و رمق، که، بله، من از موج هفتم گذشته ام و تو  ـ پير مرد! ـ خبر نداری که چه غوغائی کرده ايم ما نسل شاعران جوانی که عاشق قافيه های افقی بی محتوا و سين و شين های موسيقائی پست مدرنيستی و لفظ بافی های گريزان از ادبيات مفهومی شده ايم ـ بازی هائی که ميراث ناسرهء شعر حجم اند.

    اما، راست بگويم، رضا حيرانی! کتابت را يک نفس تا به آخر خواندم و الان که اين کلمات آسيمه سر را می نويسم هنوز مست لذت هوشيارساز آنچه هائی هستم که تو ـ در تنهائی من خويش ـ بروی کاغذ آورده ای تا بخوانمت و با تو ما شوم، حتی اگر تو از ضيافت خوانندگانت غايب باشی.

    راست بگويم، حوصلهء نوشتن هم نداشتم. اما می بينم که سکوت کردن در برابر اين مجموعهء بالغ و رقصنده و کافر خيانت به همهء عمری است که در اين راه طی شده. زمانی دوست داشتم که هيچ شاعر جوانی نتواند منکر شود که من او را کشف کرده ام. اما اين عادت را غربت در من فروکاست. تو هم که کشف ناشده نيستی؛ خود ميداندار و خط و نشان کشی. اما دريغم می آيد که برايت ننويسم که در تو تعادلی را يافتم که سال ها بود گم کرده بودم. تعادل بين زبان و مفهوم و عاطفه و حس ـ که هر کدامشان ايالتی مستقل اند که در نظامی فدرالی ـ که شعر باشد ـ تن به همبودگی های هيجان ساز می دهند.

    راست بگويم: برای من، شعر درست، نه لذت کلامی دارد و نه اعجاب های سوررئاليستی. اين کارها مال شامورتی بازان است. شاعر من می کوشد در همهء اشياء و آدم ها و حوادث رسوخ کند و شيرهء همهء آنها را بمکد تا همچون خدائی کنجکاو و جن زده جهان هائی نو بيافريند، با آدميان نو و اشيائی تر و تازه که در همه شان خونی از آتشفشان های روح جريان دارد.

    راست بگويم: تو اين راز را يافته ای. نمی دانم کجای کاری، اما می دانم که در اين ميدان حضور داری و به من می گوئی که کمتر غصه بخورم از اينکه شعر فارسی را ديگران در چاهک آرتيست بازی های صدتا يک غاز خويشتن سياهی زدهء خويش می ريزند. شعر تو روشنائی آفتاب های همين پائيزی را دارد که پشت پنجرهء حوصله های من نشسته و قلم مو بدست درختانم را به پيرهن رنگرزان تبديل می کند.

    راست بگويم: پس زنده باد تو، که بهتر خواهی نوشت و قد کشيده تر خواهی شد و افق هائی بديع تر و خورشيد هائی تازه تر را خواهی چشيد.

    اسماعيل نوری علا

    دنور کلرادو ـ يکشنبه عصر 28 مهرماه 1387

    پس از نگارش: شعر ظهير الدوله ات را که می خواندم ياد 42 سال پيش افتادم، بروزی که فروغ را تا آن باغستان بدرقه کرديم. و من، ايستاده بر حفرهء هنوز پر نشدهء گورش، عاشق دو چشم درخشان شدم که در شعر روزهای بعدم خود را ثبت کردند. برای همدلی با تو هم که شده آن را ضميمه می کنم.

     
     


    مهر 30, 1387 در 8:40 ب.ظ

    محمد

    مبارک است رضاجان!
    موفق باشی؛ همچنان و همیشه:)

    آبان 1, 1387 در 8:14 ق.ظ

    حامد شكوري

    سلام رضاي عزيز . اين رد پا از من تا بدوني من هميشه تو را مي خوانم . اگه شد 5 شنبه اي سر بزن . يا حق

    آبان 1, 1387 در 9:20 ق.ظ

    فریبرز

    هر چند که شاید این کامنت وزن وبلاگتو بیاره پایین اما از ته دل می نویسم …
    بقول ارژنگ امیر فضلی تو فیلم اخراجیها :
    ایول ، ایول … داش رضا رو ایول …

    آبان 1, 1387 در 9:42 ب.ظ

    vahid ziaee

    سلام
    مجله شعرآستان با مطالبی به روز است و منتظر نقد و نظر شما :
    1 - چریدن در لا به لای لویدن لال گونه ی لامپ های لول وقتی توی شیشه ی ششدر چهار به مراجعه آفتاب را کوچیده بالشی پوست تو را می کنم در خود / آفتاب با باب هر یک را می توان اشکی دید در چهر سوی آینه سوخت به معنی باکره .سر در نوازندگی خرما در حلق آویخته می شود …

    2 - کتاب ” هزل تعلیم است ” که نگاهی به طنز آمیخته به هزل در آثار سه شاعر بزرگ ایران مولانا - مولانا عبید زاکانی و مولانا ایرج میرزاست ! و قبل از تعطیلی سایت ادیبان در کتابخانه الکترونیکی آن منتشر شده و در کتابخانه های دیگر لینک داده شده بود ـ و صد البته به صورت مقالات مجزا با اندک تصرف و تخلیص در نشریات منتشر شده بود - به صورت فایل پی دی اف در اختیار دوستان قرار می دهم…

    3-
    شعر هایی از م .موید و ضیاء الدین ترابی / ترجمه به انگلیسی : پروین طلوعی

    4 - معرفی سه شاعر معاصر امریکایی …
    5 – انتشار کتاب کوهستان سرد اثر هان شان شاعر چینی

    آبان 5, 1387 در 7:59 ق.ظ

    ميثم رياحي

    سلام رضاي عزيز ! چگونه اي ؟
    كتابت را خوانده ام …. زيباست .
    دوست دارم ببينمت
    وقت شد به ديدنم بيا / مي آيم !

    آبان 10, 1387 در 5:38 ق.ظ

    حسین دیلم کتولی

    سلام همیشه منتظر دیدارت هستم چه تنها ه به اتفاق میثم…….. .9111756553 کتابت رابا امضا خوش است …آدرس بدم؟

     نام  (*)

     ایمیل ( نشان داده نمی شود ) (*)

    وب سایت