رضا حيرانی شاعر!
راست بگويم: کتابت را بی رغبت گشودم، برای ديدن هياهوی زبان بازی های بی حس و خون و رمق، که، بله، من از موج هفتم گذشته ام و تو ـ پير مرد! ـ خبر نداری که چه غوغائی کرده ايم ما نسل شاعران جوانی که عاشق قافيه های افقی بی محتوا و سين و شين های موسيقائی پست مدرنيستی و لفظ بافی های گريزان از ادبيات مفهومی شده ايم ـ بازی هائی که ميراث ناسرهء شعر حجم اند.
اما، راست بگويم، رضا حيرانی! کتابت را يک نفس تا به آخر خواندم و الان که اين کلمات آسيمه سر را می نويسم هنوز مست لذت هوشيارساز آنچه هائی هستم که تو ـ در تنهائی من خويش ـ بروی کاغذ آورده ای تا بخوانمت و با تو ما شوم، حتی اگر تو از ضيافت خوانندگانت غايب باشی.
راست بگويم، حوصلهء نوشتن هم نداشتم. اما می بينم که سکوت کردن در برابر اين مجموعهء بالغ و رقصنده و کافر خيانت به همهء عمری است که در اين راه طی شده. زمانی دوست داشتم که هيچ شاعر جوانی نتواند منکر شود که من او را کشف کرده ام. اما اين عادت را غربت در من فروکاست. تو هم که کشف ناشده نيستی؛ خود ميداندار و خط و نشان کشی. اما دريغم می آيد که برايت ننويسم که در تو تعادلی را يافتم که سال ها بود گم کرده بودم. تعادل بين زبان و مفهوم و عاطفه و حس ـ که هر کدامشان ايالتی مستقل اند که در نظامی فدرالی ـ که شعر باشد ـ تن به همبودگی های هيجان ساز می دهند.
راست بگويم: برای من، شعر درست، نه لذت کلامی دارد و نه اعجاب های سوررئاليستی. اين کارها مال شامورتی بازان است. شاعر من می کوشد در همهء اشياء و آدم ها و حوادث رسوخ کند و شيرهء همهء آنها را بمکد تا همچون خدائی کنجکاو و جن زده جهان هائی نو بيافريند، با آدميان نو و اشيائی تر و تازه که در همه شان خونی از آتشفشان های روح جريان دارد.
راست بگويم: تو اين راز را يافته ای. نمی دانم کجای کاری، اما می دانم که در اين ميدان حضور داری و به من می گوئی که کمتر غصه بخورم از اينکه شعر فارسی را ديگران در چاهک آرتيست بازی های صدتا يک غاز خويشتن سياهی زدهء خويش می ريزند. شعر تو روشنائی آفتاب های همين پائيزی را دارد که پشت پنجرهء حوصله های من نشسته و قلم مو بدست درختانم را به پيرهن رنگرزان تبديل می کند.
راست بگويم: پس زنده باد تو، که بهتر خواهی نوشت و قد کشيده تر خواهی شد و افق هائی بديع تر و خورشيد هائی تازه تر را خواهی چشيد.
اسماعيل نوری علا
دنور کلرادو ـ يکشنبه عصر 28 مهرماه 1387
پس از نگارش: شعر ظهير الدوله ات را که می خواندم ياد 42 سال پيش افتادم، بروزی که فروغ را تا آن باغستان بدرقه کرديم. و من، ايستاده بر حفرهء هنوز پر نشدهء گورش، عاشق دو چشم درخشان شدم که در شعر روزهای بعدم خود را ثبت کردند. برای همدلی با تو هم که شده آن را ضميمه می کنم.